-->

+

پيامهاي شما


عرض حاجت در حريم حضرتت مجتاج نيست
راز کس مخفي نماند با فروغ راي تو


ميلاد هشتمين اختر آسمان امامت بر همه دوستارانش مبارک
اگه دوست داشتيد يه سري هم به اينجا بزنيد ...


ديروز بم لرزيد
و بعد از اون دل مردم ايران
و بعدش دل مردم دنيا
کاش مي‌شد بهتر کمکشون کنيم؛اما افسوس ...

حادثه دلخراش بم را به همه تسليت مي‌گم


به تو هرگز نگفتم من
تو را من دوست مي دارم
تو هم هرگز نپرسيدي نخواندي از نگاهم راز چشمانم
نديدي سايه هاي ماتم دوران هجرانم
به روي چهره زرد تب آلودم
گذشت آن روز شيرين هم
ولي امروزوفردا روز و فرداهاي ديگر هم
به تو هرگز نخواهم گفت تو را من دوست مي دارم

اين متن رو يکي از دوستان عزيز که نخواست نامش فاش بشه واسم ميل زد ؛ و در پايان تاکيد کرده که هدف از فرستادن اين متن صرفا براي منعكس كردن آن در وبلاگ است نه چيز ديگه

روز به سر رسيده و شب بر سر دست آمده
اما امشب نه هر شب است
امشب شب يلداست
امشب بايد هر چه از روشني و سرخی سراغ داريم برداريم
در کنار هم بچينيم و بگذاريم که
دوستی ها سدی باشند در برابر تاريکی
بنشينيم و شاد باشيم بگوييم و بخنديم
و بگذاريم هر چه تاريکي است ،‌ هر چه سرما و خستگي هست
تا سحر از وجودمان رخت بر بندد.
تا صبح شب يلدا بيداري را پاس داريم
و سرخي انار را اسلحه اي سازيم در نبرد با ظلمت و تاريکي.

شب يلدا فرخنده باد


وقتي که ديگر نبود ،
من به بودنش نيازمند شدم؛

وقتي که ديگر رفت ،
من به انتظار آمدنش نشستم؛

وقتي که ديگر نمي‌توانست مرا دوست بدارد،
من او را دوست داشتم؛

وقتي که او تمام کرد،
من شروع کردم ...
وقتي او تمام شد، من آغاز شدم؛

و چه سخت است تنها متولد شدن،
مثل تنها زندگي کردن است ...
مثل تنها مردن !


تو شگفت انگيزي، سزاوار ودوست داشتني
اين همه را قدر بدان.
نه كسي هرگز چون تو بوده و نه كسي چون تو خواهد بود.
تو يگانه اي و بديع
و هر آنچه كه از تو چنين موجود بي همتايي ساخته
درخور عشق است و تحسين.

پيترا. مك ويليامز

عشق آن نيست كه به هم خيره شويم،
عشق آن است كه هر دو به يك سو بنگريم.

آنتوني دسنت اگزوپري

بار الها
به ما آرامشي ده تا بپذيريم آنچه را كه نمي‌توانيم تغيير دهيم
شهامتي ده تا بتوانيم تغيير دهيم آنچه را كه مي‌توانيم
و دانايي ده تا فرق اين دو را از هم تشخيص دهيم

مي ري سر آينه ؛ موهات رو شونه مي‌کني ؛ اگه پسر باشي صورتت شش تيغه شده و اگه دختر باشي يک و نيم کيلو ماتيک و سايه چشم و کرم روي صورتت ماسيده شده ؛
در روز بيشتر از ششصد بار صورتت رو توي آينه مي‌بيني اما سيرتت رو چندوقت يه بار مي ري سراغش؟
دوباره خودت رو توي آينه مي‌بيني؛ نمي‌دونم مي‌توني يک در ميليون يا نه يک در ميليارد احتمال بدي که ممکنه همين تن فردا بجاي سرپا بودن زير يه مشت خاک خوابيده باشه؟ اون موقع است که صورت با اون همه آرايش کدر مي‌شه اما سيرت همچنان همون طوري که بوده مي مونه ...

اگه صحبتهاي امشبم نااميد کننده بود ببخشيد؛ حالا به افتخار همتون:
«زنــــــــــــــدگي بهتر از اين نمي‌شه ... »
سلام دوستان گل و بلبل
1- چند وقتي بود كه پيدام نبود؛ يه جورايي حس و حال وبلاگ‌نويسي نداشتم و واسه همين دور وبلاگ و اينترنت و مسنجر و اينها رو خط كشيده بودم. اما حالا دوباره برگشتم به حس سابق شايد هم يهو دوباره رفتم تو فاز بي‌خيالي !! به هر حال معلوم نيست به هيچ وجه.
2- عيد فطر رو با يه هفته تأخير به همتون تبريك مي‌گم. اميدوارم روزه همه بچه مثبتهاي مسلمون مبارك باشه !
3- شكل و شمايل وبلاگ‌نويسي بنده شايد يه جورايي فرق كنه؛ شايد هم نكنه؛ اينها همه بستگي به مرور زمان داره
4- ديروز رفتيم جشنواره وب؛ هرچي توي جمع بلاگرها چشم چشم كرديم تا يه قيافه آشنا محض رضاي خدا ببينيم پيدا نكرديم كه نكرديم. شانس گَندِمون آخر جلسشون هم رسيديم .فقط تنها قيافه آشنايي كه اونجا ديديم و واسمون جالب بود عمو پورنگ بود كه واسه بچه‌ها برنامه كودك اجرا مي‌كنه !!!
5- توي همين جشنواره هرچي گشتيم يه سايت مفيد پيدا كنيم كه نرفته باشيم نبود كه نبود. شايد هفتاد هشتاد درصد از سايتها را كه قبلا ديده بودم . بقيه هم كه به هيچ وجه مالي نبود. در كل جشنواره كم‌بهره‌اي واسه من بود.
6- راستي دو تا كتاب هم از غرفه مجتمع فني خريدم و لطف كردند 100 تا تك‌تومني بهم تخفيف ويژه نمايشگاه (!) دادند. واقعا چشمهام 4 تا شد از اين همه تخفيف !! بايد مواظب باشند ورشكست نكنن ...
تا بعد ...
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتـم دادند

بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
بـاده از جـام تجـلي صفـاتـم دادند

چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند

ديشب علي(ع) رستگار شد
دوستت دارم
دلم مي‌خواد اونقدر بهت نزديك بشم كه ديگه هيچكي رو جز تو نبينم
گفتم ماه رمضون مي‌آد و اونقدر باهات حرف مي‌زنم؛ اونقدر ازت خواهش مي‌كنم؛ اونقدر بهت التماس مي‌كنم تا عقده‌هاي دلم خالي بشه
اما شرمندم
شرمندم كه اونقدر كار دنيا سرم ريخته كه هيچكي جز خودت نمي‌تونه من رو بهت نزديك كنه
مرا بخوان
براي احتياجي كه من به تو دارم

چقدر بده يکي عاشقت باشه اما تو نتوني عاشق اون باشي
چقدر بده عاشق يکي باشي اما اون نتونه عاشقت باشه
چقدر بده عاشق يکي باشي اما نتوني عشقت رو بروز بدي
چقدر بده يکي عاشقت باشه اما نتونه عشقش رو بروز بده
خيلي بده نه ؟

در تمام جمعه ها
چشمهاي منتظر رو به آسمان
براي آشکار گشتنت مي کنند دعا
اي امامت تمام ؛ اي تمامت امام
پس کدام جمعه مي شود نماز جمعه با امامتت قيام؟

نيمه شعبان زاد روز مردي از تبار آفتاب بر عاشقانش مبارکباد ...


بار الها
آيا با وجود مهرباني چون تو
باز هم غرق در تنهايي خود خواهم بود ؟

سهراب مي گه : تا شقايق هست زندگي بايد کرد
حالا به اينکه شقايق کيه يا چيه کاري نداريم ؛ به رابطه اش هم با سهراب کاري نداريم بحث من اون زندگي بايد کرد هستش . بايد زندگي کنيم حالا چه شقايق باشه چه نباشه ... شايد شقايق تا آخر عمرمون باشه شايدم تا ما زنده ايم شقايق هم باشه ... شايدم اصلا شقايق خود ما باشيم ...

راستي ما هم بالاخره دات کام شديم آدرسش هم www.Niknami.com هستش . فعلا يه دستي به سر و روي صفحه اولش کشيديم تا بعد ببينيم چي مي شه . پس تا بعد ...
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دريچه چشم تو بنگرم
لبخند ماه را ...



الو ... ۱ - ۲ - ۳ ...
آقا صدا مي آد ؟
اهوم اهوم ... من از همينجا ، از همين تريبون () از همه دوستان عذر مي خوام ... اصلا کي گفته من بايد وبلاگ بنويسم ... اصلا کي گفته من بايد اين فضاي مقدس بلاگر رو با چرت و پرت هام پر کنم ؟ کي اصلا به من اين اجازه رو داده ؟
دو سه ماه نبودم بعد هم که اومدم قرار بود مثلا دوباره شروع کنم ولي مثل اينکه نمي شه که بشه . يه زماني واسه خودمون برو و بيايي داشتيم و هر روز آپ ديت مي کرديم اينجا رو اما مثل اينکه الان نمي شه که هر روز بنويسم ولي قول مي دم هفتگي آپ ديتش کنم لااقل هرچند که مي دونم ديگه کسي حوصله خوندن اراجيف بنده رو نداره ولي واسه دلم خواهم نوشت


يک سال پيش در چنين روزي من به جمع بلاگرها پيوستم با وبلاگ انجير کال اين روز يه روز بزرگ واسه من بود ... به خودم تبريک مي گم

سلام
من برگشتم ... با سيب سرخ خورشيد يعني راستش رو بخواهيد خيلي وقته که برگشتم اما نوشتنم نمي اومد ولي لطف دوستان مجبورم کرد که بنويسم ؛ شايد نتونم مثل سابق منظم و هر روز بنويسم ولي سعي مي کنم اين وبلاگ رو سر پا نگهش دارم ... لااقل واسه دل خودم اميدوارم که اين طور بشه

تا بعد ...
سلام
اول از همه ازتون به خاطر اين روده درازي معذرت مي خوام. خودتون مي دونيد که عادت ندارم زيادي بنويسم ولي لطفا اين آخرين پست رو هم بخونيد . مرسي .
خب مثل اينکه کم کم بايد رفع زحمت کنيم و يه مدت طولاني اين خونمون رو خالي بذاريم و بريم . اولش مي خواستم خونه رو حسابي خالي کنم و فقط همين يه پست رو بذارم توش باشه اما حيفم اومد که چند تا از اين پستهاي آخري رو بردارم. ولي به هر حال و بنا به دلايلي قسمت آرشيو رو تا اونجا که تونستم غير فعال کردم. البته هيچکدوم از پستها رو بر نداشتم چون دلم واسه خودشون که نه اما به خاطر نظرهاي زيبايي که شماها واسشون نوشته بوديد خيلي تنگ ميشه .
اما بعضيهاتون دليل رفتن من رو مي دونيد خيلي هاتون هم نمي دونيد به هر حال اونهايي که مي دونن چه خبره عذر بنده را موجه مي دونن . واقعا سخته واسم که از وبلاگ دور بمونم واسه همين براي هميشه نمي رم بلکه بر مي گردم ؛ به قول معروف دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره . وبلاگ واسه من چيز باحالي بود جايي بود که مي تونستم توش اون چيزهايي رو که مي خواستم بنويسم فقط به خاطر دلم . يه زماني تصميم گرفتم کانتر و سيستم نظر خواهي رو از وبلاگم حذف کنم اما به دلايلي اين کار رو نکردم. اعتراف مي کنم يه زماني عشق بازديد کننده داشتم اما باور کنيد اين چند وقت ديگه به کانترم نگاه هم نمي کردم. الان که دارم اينها رو مي نويسم بيشتر از ۳۳۵۰ بار اين صفحه باز شده و نزديک ۱۱۰۰ تا نظر واسه نوشته هام گذاشتند. مي دونم آمارش کمه ولي واسه من خيلي هم خوبه . نمي دونم شمايي که مي اومدين اينجا واسه چي بوده ؟ واسه اين مي اومدين که تعداد ويزيتورهاتون زيادتر بشه يا مي اومدين واسه اين که من همنام پسر عمتون بودم (‌خودش مي دونه کي رو مي گم !! ) واسه اين مي اومدين که نوشته هام رو بخونيد يا اينکه فقط واسه خودم مي اومدين ؟ به هر حال دست تک تکتون رو مي بوسم ؛ قدم همتون هم روي چشم. مطمئن باشين که هيچ وقت فراموشتون نمي کنم. فراموش نمي کنم که چه دوستاي خوبي از طريق همين وبلاگ نويسي پيدا کردم ... دوستايي که مي دونم بعضيهاشون تا آخر عمر هم واسه من مثل يه دوست صميمي خواهند موند.
خب وراجي ديگه بسه . واسم خيلي سخته که خداحافظي کنم اما ناچارم . به اميد اون روزي که دوباره بتونم بيام و بنويسم.

قربان همه شما
توحيد



روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگها، نورخواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد:
اي سبدهاتان پرخواب! سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد....


بي انتهاي رنگ دو چشم کبود تو
وقتي که مات مي بردت با سکوت خويش
خاموش و پر خروش
چون حمله هاي موج بر ساحل به گوش کر
آنجا که نور و ظلمت داده به پشت پشت
آشوب مي کند!


اي شرم !
          اي کبود !
تنها براي مردمک چشمهاي اوست
گر مي پرستمت.


تو پناه مني
وقتي راه ها
با همه وسعتشان
تنگ مي شود



سرها
بر فراز نيزه ها
پيش مي روند
کسي فرياد مي زند :
سرهاي ما
بر فراز نيزه ها ؛
خوش تر
که نيزه ها
بر فراز سرهاي ما



ما رو باش رو چه درختی اسممون رو جا می ذاريم ما رو باش!
قسمتی جز اون دو چشم نامسلمون که نداريم ما رو باش!

تشنه مونديم ولی مشت آب نااهل رو نخواستيم سر ظهر
گفتی از جنس نظر کرده ابريم و می باريم ما رو باش!

چشم خشکيده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه
ما به اين بغض سمج گفته بوديم ابر بهاريم ما رو باش!

پاکی تو رونق يه دريا ماهی رو شکسته توی تور
دريا گفته که ما صياديم و غافل که شکاريم ما رو باش!

به هوای تو چراغ حرمت رفيق رو کشتيم نا رفيق
چون برای حجلمون می خواستی مهتاب رو بياريم ما رو باش!

به هواداری تو شيشه ميخونه رو با سنگ شکستيم
سنگ و شيشه اگه دشمن من و تو که موندگاريم مارو باش!

غزل کوچه ما قلندرای پير عاشق که اينه
فکر تازه عاشق پياده باش ما که سواريم ما رو باش!

پ.ن : من اين شعر شهيار قنبري رو يه بار تو وبلاگ قبليم هم نوشته بودم و واسه بعضيها شبهه پيش اومده بود که اين نثره يا نظم
در ضمن علت تکرار دوبارش واسه اينه که اين روزها يه جورايي همش اون قسمت اولش توي ذهنم تداعي مي شه ....
بيا تا برايت بگويم
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من
شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق ، همين است ...
۱- اه ...
۲- بازم اه ...
۳- امان از وقتي که آدم تو يه شهر کوچيک زندگي کنه
۴- و البته امان از وقتي که هر دو تا آي اس پي اين شهر همزمان با هم خراب بشه
۵- و صد البته امان از وقتي که آدم وبلاگ هم بنويسه
۶- و هزار البته امان از وقتي که يکي هم منتظر اي ميل آدم باشه
۷- اون وقته که ششصد نفر به موبايلت زنگ مي زنن که کجايي و ۳۷ تا نظر تو وبلاگت مي دن که چرا نمي نويسي !!

به خدا من شرمندم که اين يه هفته نتونستم کانکت بشم. الان هم با يه اکانت از تهران اومدم اينترنت خدا به داد بابام برسه وقتي مي خواد قبض تلفن اين ماهمون رو ببره بده

امروز يه کاري کردم که کاش نمي کردم و واسه همين يه جورايي دچار تضاد شدم ؛ يه نفر ، يه رفيق به گمونم داره رفيق نيمه راه مي شه اما از طرفي داره يه کارهايي مي کنه که حسابي گيجم کرده ... البته مي دونم که هر کسي هر کاري که بخواد انجام بده به خودش مربوطه ، ولي بعضي وقتها بايد ملاحظه يه سري چيزها رو هم کرد ...
نمي خواستم اين رو تو وبلاگ بنويسم ولي بد جوري قلمبه شده بود توي گلوم و داشت خفه‌ام مي کرد خواهش مي کنم هيچکسي که اين مطلب آخري رو مي خونه فکر نکنه که ممکنه اون فرد باشه ... فقط مي خواستم يه جوري خودم رو خالي کنم همين.



دو تـا درخــت .......... !
يه کــــــــــوه ...........!
يه جــــــــاده ...........!
يه قـلـــــــب ...........!

زندگي هميشه معنا نيست ...
معبود من ...
اي معبود من ...
اي پروردگار من ...
آيا ببينم كه مرا به آتش عذاب مي كني؟
بعد از اينكه به يگانگيت اقرار مي كنم...؟!؟!
و دلم به نور معرفت تو آباد گشته وزبانم به ذكر تو گويا...؟!!
تو بزرگتر از آني كه دور داري كسي كه خود پرورده اي...
و دور گرداني كسي كه خود نزديك كرده اي.....

فرازی از دعای کميل
زن با نوک انگشتانش بر روي ماسه هاي ساحل نوشت «دوستت دارم» و منتظر ماند تا کلمات در ميان امواج ناپديد شوند.
شايد مرد آنها را در جايي مي خواند.
امواج پيام را در کف اقيانوس به او رساندند. به گله ماهي که بازوي او را گاز مي زدند ، نگاه کرد و انديشيد کي خسته مي شوند و ول مي کنند.

يه نکته مهم کامپيوتري : ديروز اولين قرباني ويروس چرنوويل رو ديدم. مثل اينکه امسال زودتر از ۲۵ آوريل شروع به کار کرده ... به هر حال اگه با ويندوز ۹۸ کار مي کنيد همين الان تاريخ کامپيوترتون رو يه ماه بکشيد جلو تا اتفاقي واستون نيفته .
سلام
خب من از شمال برگشتم ؛ جاي همتون خالي بود رفتيم بندر‌انزلي . تهران هم نرفتم چون کارم جور نشده بود و اومدم تا فرداشب دوباره برم تهران . خلاصه يه مسافرت باحالي رفتيم خيلي هم خوش گذشت تنها مشکل ما فراموشي بردن ورق (‌ از اون نوعش که مي‌گن ممنوعه ) و عدم توانايي در بازي کردن حکم بود از قديم هم گفته‌اند کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ، و بالطبع وقتي کار را به ديگري واگذار کني چنين مشکلاتي هم واست پيش مي‌آيد.
به هرحال اين مسافرت هم مثل بقيه مسافرتها جذابيتهاي خاص خودش را داشت و کلي خاطره که با ديدن عکسهايي که گرفتيم برامون يادآوري خواهد شد.
من دارم مي رم شمال ... بعدش هم چند روز تهران کار دارم ؛ خلاصه به روز شدن اينجا ممکنه يکم طول بکشه ... اگه خدا بخواد اواسط هفته آينده بر مي گردم.
امروز با بابام حرفم شد ... آخه آقا من نمي دونم اگه دلم نخواد کسي نگران آينده‌ام باشه بايد کي رو ببينم ؟ عجبا ! به زور مي‌خوان نگران آينده‌ي آدم باشن ولي خب خدا رو شکر آخرش به خير و خوشي تموم شد و کار به جاهاي باريک نکشيد دم بابام گرم که زود کوتاه اومد وگرنه من مي موندم چه ريختي از دلش در بيارم ...
گفت :
اين دريا مال منه ؛ هيچ کس حق نداره اينجا ماهيگيري کنه
مردم خنديدند
ادامه داد :
هرکس ماهي دلش مي خواهد بايد از من بخرد.
مردم باز هم خنديدند
مرد از اينکه او مورد تمسخر قرار گرفته بود زد زير گريه در حاليکه درياي نقاشي شده بر ديوار را در آغوش مي کشيد داد زد :
- چرا متوجه نيستين؛جز من هيچکس نمي تونه توي اين دريا ماهيگيري کنه ...
سلام دوستان
اميدوارم تاخير چند روزه بنده رو به بزرگواري خودتون ببخشيد آخه خودتون كه ديگه مي دونيد ايام عيده و همه روزهاش به ديد و بازديد مي گذره خونه ما هم از قاعده ميهمانان نوروزي مستثنا نبود و از آنجا كه مي گن اگه تو ايام عيد مسافرت نري واست مسافر مي رسه اتاق بنده هم در اختيار اين ميهمانان عزيز بود :( تازه اين كه خوبه بدي اين ايام زماني خودش رو نشون مي ده كه دوست و آشنا كامپيوترهاشون رو واسه درست كردن مي آرن پيشت و اون موقع مجبوري بشيني واسه يكي ويندوز نصب كني و واسه يكي كلاس آموزش اينترنت بذاري و زماني اين مساله به حادترين شكل خودش مي رسه كه بعد از چند روز وقت كني بري سر كامپيوتر خودت و در اون موقع متوجه بشي جفت ويندوزهات به شدت قاطي كردند و نمي توني كانكت بشي ... واقعا ملال آوره نه ؟؟؟ الان هم با كامپيوتر يكي از همين دوستان عزيزتر از جان كه آورده بودند اينجا كه واسشون ويندوز نصب كنم تونستم كانكت بشم .
به هر حال بگذريم از اين حرفها حالا فعلا يكم با اين عكس حال كنيد تا بعد. مي گم به نظر شما اين دو تا خيلي زياد از حد به هم شبيه نيستند؟

اصولا من آدم نژاد پرستي نبوده و نيستم ؛ حالا در هر موردي که باشه هيچ فرقي نمي کنه چه مثلا در بعد مادي يا ظاهري و ... مثلا اون حسي را که خيليها نسبت به سياه پوستها؛عربها يا حتي افغانيها دارند را من ندارم . از طرفي از جنگ و خونريزي و بدبخت شدن مردم هم به شدت متنفرم اما کلا نظرم راجع به مساله عراق کلي فرق مي کنه . مثلا خيلي دلم مي خواد امريکا بزنه اونجا رو درب‌داغون کنه وقتي هم مي شينم پيش خودم فکر مي کنم که دليل اين احساس بشردوستانه () چيه فقط جنگ ۸ ساله ايران و عراق در نظرم جلوه مي کنه . درسته من اون موقع بچه بودم ولي الان مي تونم درک کنم که چه لطمه هايي بهمون وارد شدو ببينم اين همه انسان بيگناه که شهيد شدند رو مگه کسي غير از همين عراقيهايي که آمريکا رفته سراغشون به شهادت رسوندن ؟ مگه همينها نبودند که وقت و بي وقت با بمبارانهاشون خواب را به چشمان ما حرام کرده بودند ؟ ما الان هم هنوز داريم تاوان اون جنگ رو پس مي ديم مگه هرجا مي خواي استخدام بشي اولويت با خانواده شهيد و بعدش هم رزمندگان و ايثارگران وووووو نيست ؟ مگه تو دانشگاه واسه اين افراد سهميه در نظر گرفته نمي شه ؟ باعث و باني اين همه مشکل مگه کسي غير از اين عراقيهاست ؟ من نمي خوام خداي ناکرده به خانواده هاي شهيد و ... بي احترامي کرده باشم چون مي دونم اين آرامش نسبي هم که هست مديون اونهاييه که در اين راه عزيزي رو از دست دادند ؛ ولي ببينم اگه اين عراقيها نبودند آيا ما باز هم اين عزيزان را از دست مي داديم ؟
حالا جالبه اونهايي که تا چند سال پيش با همين عراقيها مي جنگيدند و اونها رو مي کشتند حالا که امريکا اومده و داره کار همونها رو انجام مي ده دم از آزادي حقوق بشر سر دادند و صداشون رو تو بوق و کرنا کرده اند که چرا مردم بيگناه عراق توسط امريکاييها کشته مي شن
من نه مفسر سياسي هستم نه به اين جور چيزها علاقه اي دارم فقط اينها رو گفتم که اگه شما هم فکر بيگناهي مردم عراق رنجتون مي ده يکم بيشتر در موردش فکر کنيد ...
در ضمن ببخشيد که اين بار خيلي پرچونگي کردم.
خب بالاخره سال دوباره نو شد ؛ دوباره سر سفره زيباي هفت سين با سبزه و تولدي نوين ؛ سيب و زيبايي طبيعت ؛ سمنو و صبر و بردباري ؛ سماق و نور الهي ؛ نشستيم و واسه خودمون و ديگران دعا کرديم ؛ آرزو کرديم که همه آدمها تو اين دنياي کوچک به هر آن چيزي که آرزوش را دارند برسند ...
سال نوي همتون باز هم مبارک باشه
بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه ؛ زير پنجره گل داد ياس پير
در روزهاي آخر اسفند
در نيم روز روشن
وقتي بنفشه ها را
با برگ و ريشه و پيوند و خاک
در جعبه هاي کوچک چوبين جاي مي دهند
جوي هزار زمزمه‌ي درد و انتظار
در سينه مي خروشد و بر گونه ها روان
اي کاش آدمي وطنش را -همچون بنفشه ها-
مي شد با خود ببرد هر کجا که خواست ...
در روشنايي باران
در آفتاب پاک


توحيد اين چند روز مريض بود ... اما توحيد هيچگاه حاضر نشد به دکتر برود ... مي دونيد چرا ؟ چون اون از آمپول به اندازه ديدن يک جن وحشت دارد
من وقتي ماهيهاي سرخ کوچولو رو تو تنگها مي بينم ...
وقتي بنفشه ها رو توي صندوقهاي کوچک چوبي مي بينم ...
وقتي مردمي رو مي بينم که آنچنان خريدي مي کنن که انگار دنيا مي خواد به آخر برسه ...
وقتي بچه ها رو مي بينم که مدام به پدر مادرشون بهونه مي گيرن که فلان چيز رو مي خوام ...
وقتي سبزه هايي رو که مادرم واسه سفره هفت سين سبز مي کنه را تماشا مي کنم ...
وقتي تموم اينها رو مي بينم يادم مي آد که بهار مي خواد بياد اما زماني يقين پيدا مي کنم که بهار امسال هم پيداش مي شه که بوي سمنوي نذري مادر بزرگم رو با تموم وجود حس مي کنم . امروز هم يقين پيدا کردم که بهار امسال هم خواهد آمد ...
هر بامدادگاه
با ياد روي تو گلهاي ياس را
پرواز مي دهم
به شهر فرشتگان
تو يك فرشته اي
كه تنها ميان جمع
افتاده اي به بند
تنهايي ترا
ديشب كبوتري
از پشت شيشه هاي اتاق محقرم فرياد كرد و رفت
اي دستهاي تو سرشار از خدا
اي چشمهاي تو لبريز رنجها
برخيز و بال خويش
بگشاي سوي عشق
كه در آن ديار پاك
يك خسته دگر در انتظار توست ...

امروز عاشوراست ... روزي که حسين براي اصلاح جدش قيام کرد ؛ نمي خوام زياد بنويسم اما نمي تونم اين چيزها بيان نکنم پس خيلي کوتاه مي گم : امام حسين قيام کرد ولي هيچ گاه مبارزه رو هدف خود قرار نداد هدف امام حسين اصلاح امت جدش - رسول خدا - بود يعني تنها امر به معروف و نهي از منکر . چراکه آنچه را که در دوران جاهليت وجود داشت و با آمدن اسلام از بين رفته بود دوباره روي کار آمده بود و بر فردي چون حسين واجب بود که بر عليه آن کاري کند ... اما حسين هيچ گاه شروع کننده جنگ نبود و جنگ از جانب دشمن شروع شد حتي در بين راه هم هيچ گاه يارانش را به جنگ ترغيب نکرد ... چرا به دنبال فلسفه قيام امام حسين نمي ريم ؟ چرا از عاشورا - اگه خيلي بچه مثبت باشيم - سينه يا زنجير زدن و بعدش هم نذري خوردنش رو فقط بلديم ؟ واقعا چرا ؟

پسر خوب درباره عاشورا يه مطلبي رو نوشته بد نيست بخونيدش .

و امشب صبر غلام زينب مي شود ...

امروز آب شرمنده عباس مي شود ؛ امروز تاسوعاست ...
سلام ...
خب من برگشتم ؛ دلم واسه اينجا يه ذره شده بود ؛ کلي هم شرمنده همتون هستم که نتونستم اين چند روز اينجا رو به روز کنم و بهتون سر بزنم ... آخه اين چند وقت دستم بند تسويه حساب دانشگاه بود و خب اون هم اونقدر طول کشيد و من رو اذيت کردند که فکر کنم من به اندازه يه ترم کامل رفتم اراک و برگشتم . ديگه نمي خوام از سيستم مديريتي توي ايران تعريف کنم چون مطمئنم که معرف حضور تک تکتون بوده و هست جايي که وظيفشون رو بخوان با رشوه ( ببخشيد حق چاي ) گرفتن انجام بدن بايد درش رو گل گرفت و خب صد البته معلومه کسي که مثل بنده زير بار اين جور چيزها نره کارش هميشه ديرتر از سايرين راه مي افته ...
امشب يه عــــــــــــــــــالمه سکوت نياز دارم ... اين حق هر انسانيه که گاهي فقط به خود خودش فکر کنه ... پس فعلا هيچي نمي گم ...
اگه شما هم مثل من امروز که تعطيل بود هوس مي کرديد با دوستاتون يه سر بريد کنار رودخونه اي که نزديک شهرتونه و خب توي راه يه ذره بارون به صورت نم‌نم مي اومد و وقتي مي رسيديد بارون شدتش زيادتر مي شد و شما هم که يه فضاي رمانتيک را پيش روي خودتون مي ديديد و فکر مي کرديد الان داريد تو جنگلهاي شمال قدم مي زنيد و اصلا هم به فکرتون خطور نمي کرد که ممکنه جاده گل آلود شده باشه و خب ساعت ۶ عصر که تصميم به رفتن مي گرفتيد و مي ديديد که سه تا ماشينها تا خرخره توي گل فرو رفتند و يکيشون رو با هزار معرکه بعد از دو ساعت تلاش بي وقفه مي کشيديد بيرون تا بتونه وارد جاده اصلي بشه و خب ماشين اون يکي دوستتون جلوي ماشين شما مي رفت توي گل فرو و نمي تونست هيچ حرکتي بکنه و شما هم مجبور مي شديد جفت ماشينها را همونجا بذاريد تا فردا صبح يه لندکروزي چيزي ببريد اونجا تا بتونه بکسلشون کنه و خودتون دست از پا درازتر و صد البته با سر و وضعي شبيه اونهايي که دوش گل گرفتند (‌يا به عبارتي يه صد دوري توي گل غلت زدند ) بر مي گشتيد خونه ديگه حس و حال وبلاگ نويسي داشتيد ؟ البته که نداشتيد ...


اگه پرشين بلاگي هستيد يه سري اينجا بزنيد ... قول مي دم زود زود به روز بشه
محرم ...... کربلا ...... خون ...... شمشير ...... حق ...... باطل ...... آب ...... عطش ...... نور ...... ظلمت ...... تاسوعا ...... ابوالفضل ...... زينب ...... عشق ...... عاشورا ......نماز ...... احياي دين .................

حـسـيــــن
دلم گرفته بود ؛ رفتم جلوي آينه و خودم رو توش نگاه کردم . نا خودآگاه آهي از ته دل کشيدم ؛ آينه تار شد ؛ اين بار ديگه خودم رو نمي تونستم توي آينه ببينم . وسوسه شدم که با انگشت اسم تو رو روش بنويسم . حالا يکم از آينه فاصله گرفتم و تونستم تصوير خودم را از توي اسم تو در آينه ببينم ...
آه تـا کـي ز سـفـر بـاز نـيـايـي ؛ بـاز آ
اشتياق تو مرا سوخـت ؛ کجايي باز آ
شده نزديک که هجران تو ما را بکشد
گـر همـان بر سـر خونريزي مايي باز آ
کرده‌اي عهد که باز ‌آيي و ما را بکشي
جان من اين همه بي رحم چرايي باز آ
توي اصفهان ديدم يکي از ائتلافهايي که واسه شوراها کرده بودند شعارشون اين بود :

درد نان را از هر طرف بخواني درد است


شما به کسي راي داديد که معني درد نان و نان درد را بفهمه ؟ يا شايدم مثل من شناسنامه‌تون رو کثيف نکرديد
۱- از همه اونهايي که واسه پست قبل نظر دادن بينهايت ممنونم. انشاالله هيچ کس تو زندگيش اينجور چيزها رو نبينه...

۲- اگه اين چند روز کمتر بهتون سر مي زنم بايد ببخشيد چون يه کارايي دارم مي کنم که صداش طي چند روز اخير در مي آد ( البته اگه صدايي داشته باشه )

۳- کسي هست که جديدا ( تاکيد مي کنم جديدا ) از سايت http://www.dot.tk دومين رايگان گرفته باشه ؟ اگه هست لطف کنه يه ندايي به ما بده .

۴- قالب وبلاگ دوباره يه تغييراتي کرد ... نظرتون چيه در موردش ؟

۵- قربون همگي
خبرش رو ديشب بهم دادند ... وقتي شنيدم مو بر بدنم راست شد ؛ آخه چرا اون که جوون بود اما باز هم بي احتياطي ؛ بازم تصادف ... تا امروز هم هنوز به خودم دلداري مي دادم که حتما اون نيست اما وقتي عکسش رو کنار آگهي فوتش پشت شيشه يه مغازه ديدم ديگه باورم شد ... انگار آب سرد ريخته بودند روي سرم ... آخرين دست نوشته اش را که واسم آرزوي موفقيت و پيروزي و مهندس شدن ( توي دوران پيش‌دانشگاهيمون نوشته بود) کرده بود رو امروز پيدا کردم. يادش به خير چه دوراني داشتيم ؛ حالا اون کسي که باهاش تو يه کلاس درس خوندم زير خروارها خاک خوابيده چه کسي از فرداش خبر داره ؟ پس بياييم قدر همديگه رو بدونيم.
سلام به همه دوستهاي گلم
خب بالاخره من برگشتم و البته اميدوارم بعضي از دوستان تاخير يه روزه بنده را هم به بزرگواري خودشون ببخشند اما جونم واستون بگه از مسافرت که واقعا خوش گذشت جاي تک تکتون هم خيلي خيلي خالي بود همون‌طور که گفتم هم سلام همتون رو به امام رضا رسوندم. اصولا من هيچ وقت از مسافرت رفتن خوشم نمي‌آد ولي تا حالا هم ياد ندارم که مسافرتي رفته باشم و بهم خوش نگذشته باشه خب توي اين سفر هم اونقدر بهم خوش گذشته بود که دلم نمي خواست برگردم فقط تنها ناراحتي من دور بودنم از کامي جون بود که البته با روزي دوبار کافي‌نت رفتن تا حدودي قابل تحمل بود راستي داشت يادم مي‌رفت ؛ واسه همتون سوغاتي هم آوردم. اميدوارم خوشتون بياد ازش
امروز هم دوباره يه کار فوري پيش اومد برام و الان دارم مي رم اصفهان ... اين چند وقت کم مسافرت رفته بوديم فقط اين يکي رو کم داشتيم


سلام ... من الان مشهدم ... مطمئن باشيد پيغامهاي همتون رو به امام رضا رسوندم :)
سلام دوستان
خب همونطور که گفتم من فردا صبح دارم مي رم مشهد و تا هفته ديگه هم نيستم (‌ البته شايد تونستم برم يه کافي نت و از اونجا تو وبلاگ بنويسم ) مطمئن باشيد پيغامهاي همتون را روي کاغذ نوشتم که به امام رضا برسونم . خب ديگه اميدوارم که ما رو حلال کنيد... تا هفته آينده خدا حافظ ...

راستي از اونجايي که من روز عيد غدير اينجا نيستم از همين الان اين عيد را به همتون تبريک مي گم . يه هديه هم واسه همتون اينجا گذاشتم . شرمنده که نمي تونم واسه تک تکتون اي ميل بزنمش
از لقمان حکيم نقل مي کنند که به فرزندش گفته :
پسرجان بدان که فردا چون در برابر خدا بايستي از چهار چيز سوال کنند :
۱-جواني را در چه راهي گذراندي؟
۲-عمر را به چه کار صرف کردي ؟
۳- مال را از چه راهي به دست آوردي ؟
۴- مالت را در کجا مصرف کردي ؟
شما مي تونيد به اين سوالهاي سخت سخت جواب بدين ؟

همون طور که گفتم من روز سه شنبه عازم مشهدم ... مطمئن باشيد حرفهاي همتون رو به گوش امام رضا مي رسونم ... پس اگه کارش داريد تا دير نشده بگين ...
اگه يه ماه پيش بهم مي گفتن يه ماه ديگه مي ري مشهد شايد کلي به طرف مي خنديدم ... با اين همه کاري که سرم ريخته همه جور فکري مي تونستم بکنم الا مسافرت رفتن ... اونم کجا ؟ مشهد ( آخ جوووون !! ) ولي مثل اينکه اين حرفهايي که مي زنن در مورد قسمت و طلبيدن و اين جور چيزها يه جورايي درست باشه چون فکر کنم امام رضا طلبيده که بريم پيشش ... حتي شايد باورتون نشه که اگه قسمتتون نباشه هم هرکاري بکنيد نمي تونيد بريد پيشش ولي من اينو پارسال با چشم خودم ديدم ؛ توي دانشگاه در هر رشته يه سري آزمون گرفتن واسه مسابقات علمي و من تو شاخه رياضي و فيزيک اول شدم ؛ حتي اسمم را هم توي برد زدند که واسه مرحله کشوري بايد برم مشهد ... اما آقايون لطف کردند و با کمال ناباوري و ناجوانمردانه جاي بنده را با يه نفر ديگه عوض کردند و وقتي اعتراض کردم هم همه کر و لال شده بودند ؛ حتي مدير گروهمون که با من اينجوري بود { انگشتهای اشاره دو دست را به هم قلاب کنيد!! } هم نتونست حق بنده رو بگيره و ما مشهد نرفتيم ...
خلاصه سرتون رو درد نيارم اينها رو گفتم که اگه کاري با امام رضا داريد تا دير نشده بگين که بهش بگم چون من سه شنبه عازم سفرم
مادر من مدير يه مدرسه دخترونه هستش و خب توي اون مدرسه همه قشر محصلي هم هستند از سرمايه دار گرفته تا بي بضاعت . امروز مادرمون خواب را به چشمهاي بنده حروم فرمودند که پاشيم ببريمشون در خونه چند تا از اين شاگردهاي بي‌بضاعتشون و خب يه مقدار کمکي بهشون بکنيم. حالا بماند که چقدر دنبال آدرس اين بنده خدا ها گشتيم و چه جاهايي پيداشون کرديم ولي وقتي وضع زندگي اونها و بدبختيهاشون رو با چشم خودم ديدم واقعا از خودم خجالت کشيدم که چرا بعضي اوقات بيشتر از حد خودم چيزي رو طلب مي کنم ؛ واقعا چرا اينجور مواقع به اونهايي که کمتر از ما از نعمتهاي خدا بهره مند هستند فکر نمي کنيم ؟ چرا فقط به اين فکر مي کنيم که فلاني رفته فلان چيز فلان قيمتي رو خريده ما چرا نريم بخريم ؟
( يکي نيست بگه تو که لالايي بلدي خودت چرا خوابت نمي بره )

خانه دوست کجاست ؟ اگه نمي دونيد يه سر اينجا بزنيد ... صفحه اولش امروز به روز شد. خوشحال مي‌شم اونجا هم سر بزنيد ...
سفر به خير


-« به کجا چنين شتابان! »

                   گون از نسيم پرسيد

-« دل من گرفته زينجا
                   هوس سفر نداري
                                      ز غبار اين بيابان؟ »

-« همه آرزويم اما
                   چه کنم که بسته پايم ... »

-« به کجا چنين شتابان ؟ »
-« به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم .»
-« سفرت به خير! اما ؛ تو و دوستي خدا را
چو از اين کوير وحشت به سلامتي گذشتي؛
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را . »


عيد قربان ؛ عيد تولد دوباره انسان مبارک باد
آن كه دانست،زبان بست
وان كه ميگفت، ندانست…
چه غم آلوده شبي بود!
وان مسافر كه در آن ظلمت خاموش گذشت
و برانگيخت سگان را به صداي سم اسبش بر سنگ
بي كه يك دم به خيالش گذرد
كه فرود آيد شب را،
گوئي
همه رؤياي تبي بود.
چه غم آلوده شبي بود!


{اين متن در طول يک روز سه بار ويرايش شد و تنها اين ازش باقي موند} فردا ۲۲ بهمن ماهه ...

دانشگاه چقدر خوب بود ... آدم رو با يه سري رفيق کرد که حالا بعد از n سال بايد تو اينترنت پيداشون کني؛ چقدر تلخ بود جدايي و چقدر شيرين بود دوباره يافتن همديگه ... بچه‌ي پايين دوستت دارم

وبلاگ سينماي جهان از اون وبلاگهاي جالبه که من رو که به فيلم و سينما علاقه چنداني ندارم عاشق هنر هفتم کرد ... بهش سربزنيد بد نيست ...
اگه شما هم مثل من ۶ ساعت تموم پشت فرمون مي نشستيد و تا اصفهان مي رفتيد و برمي‌گشتيد الان اصلا حس نوشتن و به روز کردن وبلاگ رو نداشتيد ولي مگه مي‌شه ترک وبلاگ کرد ؟ خلاصه با همه خستگيهايي که داشت ولي مي ارزيد که يه بار ديگه ميدون نقش جهان رو ببينم اون هم تو شب واي که من چقدر اين ميدون رو دوست دارم وقتي مي رم توش دلم وا مي شه خيلي خيلي خوش به حالم شد

اين پرشين بلاگ هم که دوباره قاطي کرده که واقعا دلم واسه اونهايي که اونجا وبلاگ دارند مي سوزه
از اونجا که من معتقدم احترام به خواننده وبلاگ يه امر مهم و غير قابل اجتنابه مي خواستم يه مطلبي را در مورد خودم خدمتتون عرض کنم که من رو بهتر بشناسيد. مي گن اعتياد بده حالا به هر چيزي ؛ من شديدا اين مطلب رو تاييد مي کنم آخه خودم الان معتادم و کسي که معتاد باشه اين مطلب رو بهتر درک مي کنه ؛ تموم دار و ندارت پاي اعتيادت دود مي شه مي ره هوا ؛ هر چي بقيه بهم گفتن نکن اين کارو آخر عاقبت نداره مي افتي معتاد مي شي من به گوشم نرفت که نرفت آخرش هم اين شدم که الان مي بينيد ؛ يه معتاد که اگه يه روز فقط يه روز نتونه کانکت بشه آنچنان خماري مي آد سراغش که نگو و نپرس ! همش هم تقصير رفيق ناباب بود ( البته سرعت بالا هم بي تاثير نبود !! ) رفتيم واسه يه شرکت چند تا سايت نوشتيم اونها هم به جاي پول بهمون اشتراک اينترنت دادند اونقدر که ما رو معتاد کردند حالا من موندم که وقتي اکانتم تموم بشه چي کار بکنم جرات هم که نمي کنم برم دوباره بخرم آخه بابام بهم اولتيماتوم داده که بايد ترکش کني . الانش هم صبحها که مي خواد از خونه بره بيرون دست و پاهام رو با طناب به تخت مي بنده که يه موقع نرم سراغش ولي وقتي برمي گرده خونه مي بينه که بله بنده با کمال پررويي آن لاين تشريف دارم .هر کي مي خواد خونه زنگ بزنه هم که بايد چند ساعتي پشت خط منتظر بمونه تا ببينه بنده کي دي سي ميشم. حالا اينجاش جالبه که ما يه خط تلفن ديگه هم داريم ولي از اونجا که خيلي خيرخواه و نوع دوست هستيم مفت و مجاني در اختيار همسايه بغليمون گذاشتيمش ( اونها به غير از اين تلفني که ما بهشون داديم دو خط تلفن ديگه هم دارند ) اگه اون يکي مي افتاد زير دست من که ديگه واويلا بود !! خلاصه بابام اينها تو اين مورد از خودشون خيلي زرنگي نشون دادند !!
خلاصه پيام بنده به جوونهاي اين مرز و بوم اينه که دنبال رفيق ناباب نريد که مثل من يه موقع معتاد نشيد . همين !!
امشب داشتم يه تقويم رو ورق مي زدم زير يکي از صفحاتش يه روايت رو به نقل از حضرت محمد (ص) نوشته بود که عينا متنش اين بود :
« شرايط تجارت : از ربا اجتناب ورزد‌ ؛ در خريد و فروش سوگند نخورد ؛ عيب جنس را پوشيده نگه ندارد ؛ هنگام فروش کالا از آن مدح و ستايش نکند ؛ هنگام خريد جنس آنرا بدگويي ننمايد. »

خوشم اومد که لااقل تو ايران خودمون همه در امر تجارت مسلمون واقعي هستيم
پيروز شدن را انتخاب مي کنيد يا قرباني شدن را ؟

قربانيها مي گويند : هميشه گرفتارم ؛ پيروزها مي گويند زمان مناسب را پيدا مي کنم
قربانيها به دنبال عذر و بهانه اي براي کم کاري خود هستند؛ پيروزها به دنبال راههاي انجام کار
قربانيها به دنبال افسوس و تاسف هستند ؛ پيروزها در جستجوي حل مشکلات
قربانيها شکايت مي کنند ؛ پيروزها عمل
قربانيها به هنگام ضعف و شکست ديگران احساس آرامش و رضايت مي کنند ؛ پيروزها به ديگران براي توسعه قدرت کمک مي کنند
قربانيها خود را سربار ديگران مي کنند؛ پيروزها مسئوليت مي پذيرند
قربانيها مي خواهند سريع و راحت به راه حل برسند؛ پيروزها براي ساختن زندگي مطلوب تلاش مي کنند و وقت مي گذارند.


تنها بودم و بي کس ؛ زمستان بود ؛ در راهي پر برف حرکت مي کردم ؛ مقصد معلوم نبود ... به ناگاه گل يخ را ديدم خوشحال از اينکه ياري پيدا کردم و همراهي که با او باشم. ديگر تنها نبودم ؛ رفتيم و رفتيم تا به سرزمين بهار رسيديم اما او طاقت بهار را نداشت او گل يخ بود و برف مي خواست ؛ زندگي او وابسته به سرما بود اما من بايد مي رفتم به جايي که خود نيز نمي دانستم کجاست. گل يخ در سرزمين زمستان ماند و من قدم در سرزمين بهار گذاشتم ؛ باز هم تنها شده بودم ...
ببين دلم گرفته باز دوباره   بدون تو هواي گريه داره      از غم تو شکسته بغض بارون   مي باره مثل اشک من تو ايوون      صحبت ياس و گل اطلسي نيست   بجز تو در خيال من کسي نيست      آخه دلم بهونه تو داره   هنوز اسير دست انتظاره            اي باغبون اون که سر سفر داشت   دلم رو در پناه بال و پر داشت      پائيز تو ذهن باغچه بود که پر زد   کاشکي ز تنهايي من خبر داشت      اي که غم رو از شب من گرفتي   خواب کدوم بهارو ديدي رفتي      آخه دلم بهونه تو داره   هنوز اسير دست انتظاره ...      


عشق
چکيده رنجهاي من است
با گيسوان زليخايي
که ياسهاي پنجره ام را
مي پژمرد
و خطي ارغواني
بر آفاق دلم مي کشد
عشق
عصاره رنجهاي من است
وقتي گياه
از دهان مي افتد
در پنج‌شنبه هاي دلتنگي مادرم


يه سري لينک اين بغل اضافه شد اگه کسي از قلم افتاده شرمندم بگه تا سريع اضافه کنم...
شما بوديد چي کار مي کرديد ؟ نه تو رو خدا جواب بدين چي کار مي کرديد اگه دختر عمتون که سال دوم رشته کامپيوتره شما را ۵ ساعت تموم (‌يعني از ساعت ۶ بعدازظهر تا ۱۱ شب ) مجبور کنه که بشينيد پشت کامپيوتر و واسش يه پروژه برنامه نويسي بنويسيد تا ببره به استادش تحويل بده ؟ حالا جالبيش اينجاست که رشته من طراحي صنعتي بوده و اصلا هيچ ربطي به برنامه نويسي نداره تو رو خدا حال مي کنين تو دانشگاهها چي ياد دانشجوهاي بدبخت مي دن تازه نذاشت پاورچينمون رو هم ببينيم

يه عزيز من رو شرمنده کرده و واسم يه شعر نوشته بود واقعا ممنونم نمي دونم با چه زبوني بايد تشکر کنم ...

يه بارون خيلي باحال هم امشب طرفهاي ما اومد (‌ من گلپايگان زندگي مي کنم ) جاتون خيلي خالي بود حال مي ده آدم پتو رو بکشه رو سرش و تخت بخوابه
سیزده خط برای زنـدگی بهتر (سخنانی از‌ گابریل گارسیا مارکز)

۱- دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.

2 - هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.

3 - اگر کسی آنطور که میخواهی دوستت ندارد، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4 - دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5 - بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

6 - هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

7 - تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.

8 - هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9 - خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.

10 - به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11 - همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

12 - خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13 - زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری


راجع به پست قبلي هم بايد بگم که من اصلا قصد اهانت به اصفهانيهاي عزيز رو نداشتم ... اي بابا شما چرا حرف واسه آدم در مي آريد
امروز روز خوبي بود .... رفتم اراک ببينم دانشگاه چه خبره و برگردم اما اين دفعه مثل بقيه دفعات نبود ؛ همه جا يه رنگ و بوي ديگه اي واسم داشت ؛ رنگ و بوي دل کندن و خداحافظي ؛ چه دوران خوبي بود دوران دانشجويي ... حيف که قدرش رو ندونستم ... از من به شماها نصيحت اگه دانشجوييد بريد حال کنيد که پسفردا مثل من حسرت تموم شدنش رو نخوريد

خب امروز اتفاقات ديگه اي هم افتاد ... مثلا اينکه من يه پسر خوب رو خيلي اذيتش کردم فکر کنم بيچاره الان تو رختخواب افتاده و داره عطسه مي زنه آخه يکي نيست به من بگه آدم عاقل رفيقش رو که از حمام اومده با خودش مي بره بيرون اون هم توي اين هواي اراک

راستي يه چيز ديگه : شديدا به دعا محتاجم اونايي که اهلش هستند بشينن يه زيارت عاشورايي دعاي توسلي چيزي واسم بخونن ( اگه با اشک باشه بهتره ) به خدا جبران مي کنم شما فقط بخونين جبران کردنش با من

آخرين نکته کنکوري هم که مي خواستم براتون بگم اينه که از ديشب اين طنز پاورچين را اينجا هم نمايش مي دن .. من از تنها اخلاق اين اصفهاني ها که خوشم مي آد زرنگ بازيشونه هر برنامه اي که شبکه تهران پخش مي کنه هنوز تموم نشده هپلي هپوش مي کنن و اون آرم شبکه تهران رو با ناجوانمردي هرچه تمامتر پاک مي کنن و آرم خودشون رو مي چسبونن جاش! بريم ببينيم اين بيدم بيدم جريانش چيه راستي من اصفهاني نيستما حرف واسم در نياريد يه موقع



عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق هرچه نام توست بر آن

من اميدوارم ... به عشق .. به زندگي ؛ نظراتي که واسم داديد منو خيلي اميدوار کرد ... مي دونم خورشيد باز هم هر روز صبح طلوع خواهد کرد و زندگي ادامه خواهد داشت ؛ چه او در کنارم باشد چه نباشد ... از اين پس توحيد اميدوارانه تر در اين وبلاگ خواهد نوشت


از تهي سرشار ؛ جويبار لحظه ها جاريست
چون سبوي تشنه کاندر خواب بيند آب و اندر آب سنگ
دوستان و دشمنان را مي شناسم من ؛
زندگي را دوست ميدارم ؛ مرگ را دشمن


اما من چي ؟ مرگ را دوست مي دارم !! ... زندگي را بنداز دور بابا ... يکي بياد منو بکشه .. آآآآآآآآآآآآي
تو به من خنديدي
و نميدانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتي و هنوز
سالها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
ميدهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
که چرا خانه کوچک ما سيب نداشت

داداش اگه مي خواي هک کني درست بيا مثل آدم هکم کن ديگه ... اصلا آي ديتو بده خودم پسوردمو بهت مي دم بيا بزن وبلاگو درب داغون کن .. ما که اين چند روزه همش داريم هک مي شيم اينم روش .. اصلا تازه ممنونت هم مي شم.. باور کن .. من خيلي اعصابم جاشه تو هم هي بريزش به هم... به قول يه بابايي تنها کسي که به ما {...} بود ؛ کلاغ {...} دريده بود ... همين !
برف ... روز برفي ... دونه دونه هاي برف در بغل هم به روي زمين مي شينن ؛ هر کي به فکر يه چيزيه ؛ بچه ها به فکر آدم برفي ساختن و اينکه کاش امروز تعطيل مي بود ؛ يکي ديگه به فکر پارو کردن برفها ؛ يکي ديگه ... اما من چي ؟ ياد آخرين ديدار با اولين عشق ؛ توي يه روز برفي زير يه آسمون ابري که دونه هاي درشت برف به روي سر و صورتمون مي ريخت ....
فريدون فروغي داره مي خونه : وقتي که تنها مي شم اشک تو چشام پر مي زنه ... غم مي آد يواش يواش خونه دل در مي زنه ... ياد اون شبها مي افتم زير مهتاب بهار .... توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار .... غم تنهايي اسيرت مي کنه ..... تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه ....

من هنوز مطمئن نيستم که براي نوشتن تو اينجا ادامه مي دم يا نه اگه هم فعلا چيزي بنويسم به خاطر اينه که اگه ننويسم مي ترکم ... فقط اون چيزهايي را مي نويسم که اگه نگم گير مي کنه تو گلوم و اون وقته که نمي تونم نفس بکشم. راستي از همه اونهايي که واسه پست قبلي کامنت گذاشتن بينهايت ممنونم


من ميگم بهم نگاه كن    تو ميگي كه جون فدا كن       من ميگم چشات قشنگه    تو ميگي دنيا دو رنگه      من ميگم چه قدر تو ماهي   تو ميگي اول راهي      من ميگم بمون هميشه    تو ميگي ببين نميشه      من ميگم خوابت رو ديدم    تو ميگي ديگه بريدم       من مي گم هدف وصاله    تو واي ميگي محاله      من ميگم چشمات و وا كن    تو ميگي من و رها كن       من ميگم خيلي ديوونم    تو ميگي آره مي دونم      من ميگم دلم شكسته ست   تو ميگي خوب ميشه خسته ست       من ميگم واسم دعا كن    تو ميگي نذر رضا كن       من ميگم قلبم رو نشكن    تو ميگي من مي شكنم من ؟      من ميگم دلم رو بردي   تو ميگي به من سپردي ؟      من ميگم تنهايي سخته    تو ميگي اين دست بخته       من ميگم خدا به همرات    تو ميگي چه تلخه حرفات      من ميگم اهل بهشتي    تو ميگي چه سرنوشتي      من ميگم ماهت سفر كرد   تو ميگي تو رو خبر كرد ؟      من ميگم هر كي با ماهش   تو ميگي بار گناهش؟      من ميگم دلم اسيره    تو ميگي نه خيلي ديره       من ميگم خدانگهدار   تو ميگي تا چي بخواد يار       من ميگم كه تا قيامت    برو زيبا به سلامت      پشت تو آب نمي ريزم    كه نروندت عزيزم      


( نوشته شده توسط توحيد )
نمي دونم اول من تصميم گرفتم جدا بشيم يا اون ؟ شايدم هردومون با هم تصميم گرفتيم ... جدايي ؛ دوري ؛ فاصله ؛ سفر ... مسافت مهم نيست بايد دلامون نزديک باشه ؛ ولي خيلي وقته که ما از هم دوريم و فقط دلهامون با هم بوده ؛ پس ما مي خواستيم دلامون رو از هم جدا کنيم ... ولي خدايا چرا نمي شه ؟ سيم بوکسلش خيلي قويه به اين راحتيا پاره نمي شه دو سه بار با چنگ و دندون به جونش افتاديم بلکه پاره بشه اما نشد ... اما اين بار حسابش فرق مي کنه اين بار ديگه خودمون بريديم و وقتي خودمون ببيريم يعني .... تموم . ولي اين هم خودش عاليه که به خاطر عشق از عشق دل بکنيم ... درسته که داريم دلهامون رو از هم جدا مي کنيم اما هيچ وقت پيش خودمون فکر نمي کنيم تو عشقمون شکست خورديم.
همه اينهايي که گفتم واسه اين بود که جمع شده بود تو دلم و بايد يه جوري خاليش مي کردم ... اگه جمله بنديم بد بود يا نتونستم خوشگل بنويسم ببخشيد ... فقط اومدم اينجا که يه چيزي رو بگم : ليندا رفت و من تنها شدم

به علت مشکلاتي که واسه سايت enetation پيش اومده بود سيستم نظرسنجي وبلاگ عوض شد اما به خاطر اينکه نظرات اين پستهاي آخري از بين نره هنوز به طور کامل برش نداشتم پس لطف کنيد ديگه توي اين جديده نظر بديد. ممنون
( نوشته شده توسط توحيد )
هيچ تا به حال دقت کرديد که اگه يه نفر که زبان مادريش فارسي نيست بخواد بياد فارسي ياد بگيره و همون اولين کلمه اي که بهش ياد مي دن کلمه "کش" باشه چه پدري ازش در مي آد مي پرسيد واسه چي ؟ عرض مي کنم خدمتتون ؛ يکم فقط يکم پيش خودتون فکر کنيد چند هزار معني براي کش و مصادر اون توي فارسي وجود داره !! از کش شلوار گرفته تا سيگار کشيدن و چک کشيدن و سرکشيدن و نقاشي کشيدن و .... واقعا که زبان فارسي عجب زبان توپيه من که خيـــــــــلي باهاش حال مي کنم

دلتون بسوزه !! دل همه همتون بسوزه !! مي دونين واسه چي ؟ واسه اينکه استاد نقشه کشيمون واسم کامنت گذاشته گفته نمره پايان ترمت ۲۰ شده پس بازم دل همتون بسوزه
استاد يه عالمه متشکرم

( نوشته شده توسط توحيد )

از همتون ممنونم بابا دمتون بيـــــــــــــست مر30 از لطف همگي خيلي مخلصيم به خاطر اين همه دلداري دادن من يکي که واقعا شرمنده همه دوستان هستم دست تک تکتون را هم از دور مي بوسم
از رضوان جان به خاطر اميدواري دادنش ؛ از الهام خانم به خاطر اون متن زيباش ؛ همين طور از آقا امير و مژگان خانم و دختر مشرقي و نسترن خانم ؛ از شقايق خانم و آقا حامد و دو بانوي عشق هم ممنونم ؛ احسان کيانفر و شهريار جان هم که ديگه جاي خود دارند .... آخ آخ داشت يادم مي رفت از ليندا جونم که هزارتا ممنونم به خدا همه دلداريهايي که دادين به يه طرف دلداريهاي اونم به يه طرف
خلاصه از همه و همه کللللللللي ممنونم. واقعا اگه دلداريهاي شما نبود الانه سکته زده بودم ايشالا هيچ کدومتون کنکور قبول نشيد من بيام به همتون دلداري بدم نه بابا خدا نکنه شوخي کردم ايشالا همتون تو تمام مراحل زندگيتون موفق باشيد

( نوشته شده توسط توحيد )

هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست ...
خوش...
آن نغمه که مردم بسپارند به ياد


الان يه جوريم يه جوري تو مايه هاي کسي که دلش مي خواد اول خودش بعد هم همه عالم و آدم رو تيکه پاره کنه امروز نتيجه اولين کنکورم اومد اما با کمال ناباوري ديدم با اينکه رتبم 108 شده بود و رتبه آخرين فردي که قبول شده بود 121 بود با اين حال من قبول نشده بودم بعد که يکم تحقيق و تفحص کردم ديدم که حد نصاب نمره قبولي تو درسهاي تخصصي رو نياوردم يعني نمره تخصصي من شده بود 5120 در صورتي که حداقل نمره بايد 5200 مي بود يعني به خاطر 80 نمره ناقابل بنده مردود شدم حالا اگه رتبم خراب بود دلم نمي سوخت اما دلم از اين مي سوزه که به خاطر چهار پنج تا تست ناقابل هرچي زحمت کشيده بودم باد هوا شد . خلاصه بعد از اينکه فهميدم جريان از چه قرار بوده در چند نقطه حساس (!) بدنم احساس سوزش شديدي نموده !! و خلاصه اعصابم ...... شده .
خب ديگه بايد بشينم منتظر اون يکي کنکورم ببينم اگه قبول نشدم بايد چه خاکي بريزم تو سرم.

اونهايي که رفاقت ديرينه با ما دارن و از اون وبلاگ قبلي با ما رفيق شدند مي دونن که من با ليندا مشترکا" وبلاگ مي نوشتيم ولي يه چند وقتيه که واسه ليندا يه سري مشکلات پيش اومده که نمي تونه بنويسه . اين رو گفتم که فکر نکنيد اين وبلاگ مال من يکيه !!

( نوشته شده توسط توحيد )
فردا نتيجه هاي کنکور دانشگاه آزاد مي آد تاپ ... تاپ ... تاپ ... شمارش معکوس براي آش خوري حالا من موندم و يه حس غريب ؛ يه حسي که اون ته تهاي دلم احساسش مي کنم و همينجوري فوران مي کنه مي آد بالا فکر کنم يه نوع استرس مزمن باشه !! خدا کنه زودتر تموم بشه
مامانم هم فکر کنم ازم دست شسته !! گير داده بهم و مي گه ريختت از آدميزادگي افتاده ؛ چقدر مي شيني پشت اين کامپيوتر ؛ مي گه پاشو يه نگاهي توي آينه به خودت بيانداز اما من مي گم اگه من پاشم تو آينه نگاه کنم اون وقت کي به صفحه مانيتور خيره بشه ؟
مثل اينکه خيلي جوش آوردم و دارم چرت و پرت مي گم فقط دعا يادتون نره که شديدا محتاجشم



( نوشته شده توسط توحيد )
هميشه برف واسه من مظهر سپيدي و پاكي بوده شايد خيلي ها از اومدن برف بدشون بياد (به خاطر سرماش) ولي من هميشه با روزهاي برفي حال مي كردم و البته بازم حال مي كنم وقتي برف مي آد ياد روزهاي كودكي مي افتم كه با بچه ها آدم برفي درست ميكرديم و بعد كه كارمون تموم مي شد شروع مي كرديم به گلوله برف بازي ؛ و همين طور به سر و كول هم مي زديم! واي كه چقدر ناظم مدرسه از دستمون به ستوه مي اومد حتي تو دوره دبيرستان هم كه بوديم بازم دست از شيطنتهامون بر نداشتيم يادم هست كه دوره پيش ‌دانشگاهي بودم كه يكي از بچه ها مي خواست باهام شوخي كنه و يه گلوله برف مشتي به طرفم انداخت ولي از شانس بد من داخل گلوله يه تيكه سنگ بود و .... خلاصه كنار ابروم يه شكاف حسابي خورد . حتي وقتي وارد دانشگاه شديم هم بازم اون حس بچه گانه موقع اومدن برف بهمون دست مي داد يادمه ترم دوم بوديم كه اولين برف زمستاني اون سال باريد وفقط مدارس ابتدايي تعطيل شد و ما هم از خدا خواسته كلاسهاي دانشگاه رو تعطيل كرديم و توي محوطه مشغول برف بازي شديم
من تا اين سن اين حس رو داشتم اما نمي دونم اگه بزرگتر بشم باز هم اين حس در من وجود داره يا نه ؛ مثلا حاظر مي شم با بچه‌ام تو روزهاي برفي برف بازي كنم

همه اينها را كه گفتم واسه اين بود كه الان اينجا داره برف مي آد بازم همون حس كودكي به سراغم اومده ! زودتر برم تا برفها آب نشده



ترا من چشم در راهم شباهنگام
که مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم،
ترا من چشم در راهم.

شباهنگام، در آندم که بر جا مرده ماران خفتگانند،
در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پاي سرو کوهي دام
گرم ياد آوري يا نه، من از يادت نمي کاهم ،
ترا من چشم در راهم...

نيما يوشيج، زمستان 1336


زير باران بايد رفت

واژه ها را بايد شست

چشمها را بايد شست ؛ جور ديگر بايد ديد



ديشب و امروز صبح اين طرفها يک بارون خيلي باحالي مي اومد ...
جاي همتون خالي ...
( نوشته شده توسط توحيد )

شرح ماوقع امتحانات اين دو سه روز

۱- امتحان نقشه کشی تخصصی
استاد : دانشجويان به ترتيبی که می خونم بيان قسمت کامپيوتر واسه امتحان...آقای نيکنامی شما نمی خواد امتحان بدين؛نمرتون معلومه
من : اِ ... چرا استاد
استاد : گفتم که ... نمرتون معلومه ... ۵ / ۱۹ خوبه ؟
من : بله ولی آخه ...
استاد : ای بابا پس چی می گی ديگه ؟
من : هيچی استاد ... دست شما درد نکنه
و من با يه اينجوری کردن به بقيه بچه ها اونها رو ترک کردم

۲- امتحان طراحی جیگ و فیکسچر
استاد : خب اين ترم دو نفر از اين درس می افتند ؛ آقای نيکنامی و آقای ......
من : اِ ... استاد واسه چی ؟
استاد : واسه اينکه پروژتون رو تحويل نداديد
من : ای بابا استاد من که تحويلتون دادم ... فقط يکم ناقص بود
استاد : خب همون ديگه ... پروژه ناقص يعنی هيچی
من : اما ...
استاد : اما بی اما ... همون که گفتم .......

پ . ن ای ميل استاد جيگ و فيکسچرمون موجوده . از اونهايی که در نمره گرفتن از استاداشون از طريق اينترنت واردن عاجزانه تقاضا می شه يه راهنمايی به بنده بکنن تا اين ترم آخری به سلامت فارغ التحصيل بشم
محبت سرمايه بي همتاي قلبهاست ؛
محبت کن تا ثروتمندترين قلبها از آن تو باشد
سلام
تا حالا شده کلی حرف تو مختون باشه و هی جملاتش رو پس و پيش کنين و آخر سر هم يه متن خيلی خوب از آب در بياد بعد بخواين اون متن رو بنويسيد ( حالا چه تو وبلاگ يا تو يه تيکه کاغذ ) بعد يهو همش از ذهنتون پاک بشه ؟
حالا دقيقا همين اتفاق واسه من افتاده کلی حرف باهاتون داشتم که همش پريد و هوتوتو شد اما ديدم نمی شه که اينجوری باقی بمونه گفتم می آم شروع می کنم به نوشتن تا خودش جفت و جور بشه
اما حالا اصلا چی می خواستم بگم بمونه ولی اصل مطلبش اين بود که اگه می بينيد اينجا چند وقته دير به دير آپ ديت می شه همش تقصير من يکی نيست که ... اين ليندا خانوم چند وقته که داره زير زيرکی از نوشتن تو اينجا فرار می کنه حالا من کار ندارم که عذرهايی که می آره موجهه يا نه اما ......... خلاصه ............. { به اين جور نوشتن می گن خودسانسوری اگه نمی دونستید حالا بدونین !! }
اما حالا من چرا کمتر می آم سر وقت اين وبلاگ بيچاره هم خودش حکايتی داره ... آخه می دونید من حدود ۴ ماه فرصت داشتم که پروژه های نقشه کشی و جيگ و فيکسچرم را تحويل بدم که به علل مختلفه تا اين لحظه که دارم اينها رو تایپ می کنم اين کار را انجام ندادم و خب آخرين فرصت تحويل اونها هم روز دو شنبه همين هفته هست و بنده اين يکی دو روز دارم شبانه روز تلاش می کنم که بلکه اونها را به يه جايی برسونم ولی افسوس و صد افسوس که ... تازه خودم که خوبه يکی دو نفر ديگه رو هم به کار گرفتم تا کمکم کنند و بتونم اين ترم ۷ واحد درسی رو که گرفتم پاس کنم و از شرش راحت بشم ولی فکر نکنم به جز خدا از دست کس ديگه ای کاری بر بياد . ای خدا تو که اين همه به بنده هات لطف داری می شه يه نقشه واسه پروژه من از آسمون بندازی پايين

امروز همان فردايی است که ديروز نگران آن بوديم

من فردا کنکور علمی-کاربردی دارم به نظر شما چقدر بايد با اين جمله حال کنم
لحظه ديدار نزديكست.

باز من ديوانه ام، مستم؛

باز ميلرزد دلم،دستم.

بازگويي در جهان ديگري هستم.

هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ!

هاي، نپريشي صفاي زلفكم را، دست!

و آبرويم را نريزي، دل!

- لحظه ديدار نزديكست...
( نوشته شده توسط توحيد)
سلام
اينم دومين تجربه وبلاگ نويسي آنلاين منه
الان تو يه کافي نت تو شيرازم جا شما هم کللللللللي خاليه . خلاصه ما گفتيم اينجا ممکنه آپديت نشه اما اينجوريها هم که نيست که ... يکم اينترنت خونمون کم شده بود گفتيم بياييم آنلاين بشيم ببينيم دنيا دست کيه
الان هم ديگه فکر کنم واسه آپ ديت شدن همين بس باشه .... اگه سوغاتي چيزي از اينجا مي خواين بگين واستون بيارم !!!
قربون همگي
( نوشته شده توسط توحید)
سلام
اين اولين تجربه آنلاين وبلاگ نويسی منه !!!شرمنده که عکسهای اينجا يکم قاطی پاتی شده بود... الان هم اومدم تو يه کافی نت درستشون کردم!!!
اما بعد ... ممکنه تا آخر هفته اينجا آپديت نشه ( گفتم ممکنه !! ) آخه من دارم می رم يه مسافرت ( به قول فرامرز اصلانی دارم می رم دور دورا ... دلم طاقت نداره !! ) ليندا هم فکر کنم براش مشکل پيش اومده . ولی شما بيايين و سر بزنيد شايد فرجی شد و اينجا آپ ديت شد!!
پس تا بعد ...
(نوشته شده توسط توحيد )

بعضي ها بعضي وقتها شال و کلاه مي کنن که از خونه بزنن بيرون به اين بهونه که از خونه خسته شدم اما هنوز يه ساعت نشده که دوباره بر مي گردند خونه و مي گن از شلوغي کوچه و خيابون بيزارم!! واقعا ما بعضي وقتها دنبال چي مي گرديم؟شايد گمشده اي داريم که مي خواهيم پيداش کنيم؟ شايدم واقعا گمشده ما توي خودمونه و جستجوش نمي کنيم...
يه سلام تازه

با يه وبلاگ تازه
با يه نام تازه
با يه طرح تازه
و با ايده هايي تازه تر
اومديم به يه خونه جديد...

چشم به راه شماييم ؛ خيلي منتظرمون نذاريد
پخش آزمايشي !!!!